یادداشت های یک دیوانه

کتاب یادداشت های یک دیوانه

کتاب یاداشت های یک دیوانه

یادداشت های یک دیوانه

قسمتی از کتاب یادداشت‌های یک دیوانه:

«لعنت! بیش از این دیگر نمی‌توانم تحمل کنم… همیشه اشراف‌زاده‌ها یا ژنرال‌ها. تمام چیزهای خوب این دنیا همیشه نصیب اشراف‌زاده‌ها یا ژنرال‌ها می‌شود. مردم طبقه‌ی ما به زحمت مایه‌ دل‌خوشی کوچکی فراهم می‌کنند و درست هنگامی‌که می‌خواهند از این شادی نصیب ببرند، یک اشراف‌زاده یا ژنرال از راه می‌رسد و این شادی کوچک را هم از دستشان می‌قاپد. به جهنم! دوست داشتم یک ژنرال بودم، نه فقط به خاطر تصاحب سوفی و بقیه قضایا، بلکه دوست دارم ببینم که این آقایان با تمام لطیفه‌های درباری‌شان دنبال من چهار دست‌وپا می‌خزند.»

«سرگرد کاوالیوف برای گرفتن پستی مناسب شانش به پترزبورگ آمده بود. اگر خوش‌شانسی می‌آورد می‌توانست معاونت یک اداره دولتی را به دست آورد، اما اگر چنین توفیقی نصیبش نمی‌شد، شغلی نظیر منشی وزارتخانه در یکی از ادارات مهم دولتی به او واگذار می‌شد. سرگرد کاوالیوف بی‌میل نبود ازدواج کند، اما فقط با کسی که حداقل 200،000 روبل جهیزیه داشته باشد. حال خواننده می‌تواند تصور کند که احساس این مرد، وقتی به جای دماغی زیبا و با اندازه کاملا طبیعی چیزی جز سطحی صاف و غیرطبیعی ندید، چه بود».

«وقتی دم دروازه‌ی حیاط رسیدم، خانه به نظرم چندین بار شکستنی‌تر از پیش آمد: کلبه‌های رعیت‌ها کج‌ و معوج شده بودند و بلاتردید صاحبانشان هم وضع بهتری نداشتند؛ چپر و حصار حصیری دور حیاط کاملا در هم ‌شکسته بود و من به چشم خودم دیدم که آشپز چوب‌هایش را بیرون می‌کشید تا توی اجاق بسوزاند، درحالی‌که کافی بود دو قدم جلوتر برود تا به توده‌ی انبوهی بته‌ی آماده دست پیدا کند».

مطالعه بیشتر